در جهان امروز، کمتر واژه‌ای به اندازه «صلح» زیبا و در همان حال مناقشه‌برانگیز است. همه از صلح سخن می‌گویند؛ دولت‌های قدرتمند، سازمان‌های بین‌المللی، ارتش‌ها، سیاستمداران و حتی کشورهایی که خود درگیر جنگ‌اند. اما پرسش اساسی این است که چه کسی صلح را تعریف می‌کند و چه کسی هزینه تحقق آن را می‌پردازد؟ آیا هر نظمی که پس از جنگ یا بحران برقرار می‌شود، الزاماً صلح است؟ آیا کشوری که برای حفظ استقلال سیاسی خود در برابر فشار قدرت‌های بزرگ مقاومت می‌کند، باید تهدیدکننده صلح نامیده شود؟ و آیا پذیرش قواعد قدرت‌های مسلط، تنها راه مسئولیت‌پذیری در نظام بین‌الملل است؟

منتقدان نظم بین‌المللی تحت سلطه قدرت‌های غربی معتقدند در بسیاری از مقاطع تاریخی، واژه‌هایی مانند صلح، امنیت، دموکراسی و نظم بین‌المللی از معنای انسانی و اخلاقی خود فاصله گرفته و به ابزاری برای توجیه سیاست قدرت تبدیل شده‌اند. از این منظر، مسئله فقط جنگ و صلح نیست، بلکه حق تعیین قواعد جهان است. در برابر این نگاه، اسلام تصویری متفاوت از صلح ارائه می‌کند؛ صلحی که به معنای تسلیم شدن در برابر قدرت برتر یا سکوت در برابر ظلم نیست و با عدالت معنا پیدا می‌کند.

سعیده اسکندری، نویسنده، استاد دانشگاه و پژوهشگر روابط بین‌الملل و اندیشه سیاسی، در گفت‌وگوی اختصاصی با روضه نیوز با تأکید بر اینکه مسئله اصلی امروز جهان اختلاف بر سر تعریف صلح است، می‌گوید: مسئله این نیست که چه کسی با صلح مخالف است؛ تقریباً همه مدعی صلح‌اند. پرسش این است که صلح از چه زاویه‌ای تعریف می‌شود. در نگاه قدرت‌محور، صلح گاهی به معنای حفظ نظم موجود است؛ اگر کشوری این نظم را بپذیرد، همکار و مسئول تلقی می‌شود و اگر بخواهد قواعد متفاوتی را دنبال کند، با فشار، تحریم یا تهدید مواجه می‌شود.

این پژوهشگر روابط بین‌الملل تصریح می‌کند: مخالفت با نظم موجود الزاماً به معنای مخالفت با صلح نیست. یک ملت می‌تواند با جنگ مخالف باشد، اما همزمان با سلطه نیز مخالف باشد؛ می‌تواند مذاکره را بپذیرد، اما تحمیل را نپذیرد؛ می‌تواند خواهان روابط بین‌المللی باشد، اما نخواهد سرنوشتش از بیرون تعیین شود.

وی درباره این انتقاد که غرب صلح را به معنای پذیرش نظم خود تعریف می‌کند، می‌گوید: باید میان مردم غرب و ساختارهای قدرت در کشورهای غربی تفاوت گذاشت، اما درباره سیاست خارجی قدرت‌های بزرگ نقد بسیار جدی وجود دارد. قدرت‌های بزرگ معمولاً فقط با قدرت نظامی حکومت نمی‌کنند؛ آن‌ها از اقتصاد، تحریم، رسانه، ائتلاف‌های سیاسی و نهادهای بین‌المللی نیز استفاده می‌کنند. به همین دلیل، سلطه در جهان معاصر همیشه با اشغال نظامی اتفاق نمی‌افتد. گاهی به یک کشور گفته می‌شود اگر قواعد ما را بپذیری، امنیت و همکاری دریافت می‌کنی و اگر نپذیری، هزینه پرداخت خواهی کرد. اینجا دقیقاً همان نقطه‌ای است که مفهوم استقلال اهمیت پیدا می‌کند.

اسکندری با رد این برداشت که استقلال در نگاه اسلامی به معنای قطع رابطه با جهان است، تأکید می‌کند: اسلام انسان و جامعه را به انزوا دعوت نمی‌کند. اسلام برای روابط میان ملت‌ها، پیمان، تجارت، مذاکره و همکاری ظرفیت گسترده‌ای قائل است، اما همکاری با تسلیم تفاوت دارد. در منطق اسلامی، رابطه با دیگران می‌تواند بر اساس پیمان و منفعت متقابل باشد، اما قرار نیست یک ملت به دلیل ضعف اقتصادی یا نظامی، حق تعیین سرنوشت خود را از دست بدهد. یکی از مهم‌ترین پیام‌های سیاسی اندیشه اسلامی همین است که قدرت نباید معیار حق باشد؛ اگر قدرتمند بودن به معنای حق داشتن باشد، آنگاه عدالت اساساً بی‌معنا می‌شود.

وی درباره تفاوت اساسی صلح اسلامی با صلح قدرت‌محور می‌گوید: در نگاه اسلامی، صلح از عدالت جدا نیست. قرآن می‌فرماید: «وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا»؛ اگر طرف مقابل به صلح گرایش پیدا کرد، تو نیز به صلح گرایش پیدا کن. این جمله نشان می‌دهد که صلح در اسلام یک ارزش واقعی است و نه صرفاً یک تاکتیک سیاسی. اما همزمان، قرآن نمی‌گوید انسان باید در برابر ظلم و تجاوز تسلیم شود. بنابراین دو مفهوم در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند: گرایش به صلح و ایستادگی در برابر تجاوز. اسلام نه جنگ و نه تسلیم را اصل می‌داند.

این استاد دانشگاه با تأکید بر اینکه تسلیم شدن را نباید با صلح اشتباه گرفت، می‌افزاید: گاهی ممکن است کشوری از جنگ فرار کند، اما در مقابل، استقلال اقتصادی، سیاسی یا امنیتی خود را از دست بدهد. در این شرایط، روی کاغذ جنگی وجود ندارد، اما آیا می‌توان گفت عدالت برقرار شده است؟ صلحی که یک طرف آن را طراحی کند و طرف دیگر فقط مجبور به پذیرش باشد، صلحی شکننده است. صلح واقعی باید تا حد امکان بر رضایت، احترام متقابل، تعهد و عدالت بنا شود.

وی درباره کشورهایی که با قدرت‌های غربی همراه هستند، تصریح می‌کند: هر کشوری که با غرب همکاری می‌کند را نمی‌توان وابسته نامید. کشورها منافع ملی متفاوتی دارند و ممکن است به دلایل مختلف با یکدیگر ائتلاف کنند، اما پرسش مهم این است که آیا این رابطه متوازن است یا یک‌طرفه؟ اگر یک کشور همیشه مصرف‌کننده تصمیم‌های امنیتی و سیاسی قدرت بزرگ‌تر باشد و امکان تعیین مسیر مستقل خود را نداشته باشد، طبیعی است که بحث وابستگی مطرح شود. مشکل زمانی جدی‌تر می‌شود که این وابستگی به عنوان تنها شکل عقلانی سیاست خارجی معرفی شود و استقلال‌طلبی، خودبه‌خود افراطی یا ضدصلح تلقی شود.

اسکندری درباره اینکه آیا مقاومت در برابر نظم مسلط بخشی از مفهوم صلح اسلامی است، می‌گوید: اگر منظور از مقاومت، دفاع از استقلال، جلوگیری از تجاوز و مخالفت با سلطه باشد، بله، این مفهوم با بخشی از اندیشه سیاسی اسلامی سازگار است، اما نباید مقاومت را با جنگ‌طلبی یکی دانست. مقاومت می‌تواند سیاسی، نظامی، اقتصادی، فرهنگی، دیپلماتیک و فکری باشد. حتی مذاکره نیز می‌تواند بخشی از مقاومت باشد، اگر برای تأمین منافع و حقوق یک ملت انجام شود، نه صرفاً برای پذیرش خواسته طرف قدرتمند. در این نگاه، صلح و مقاومت متضاد نیستند؛ مقاومت می‌تواند برای رسیدن به صلحی عادلانه انجام شود.

وی در پاسخ به این پرسش که آیا اسلام در برابر نظم غربی یک نظم جایگزین ارائه می‌دهد، تأکید می‌کند: اسلام بیش از آنکه صرفاً یک بلوک سیاسی در برابر بلوک دیگر باشد، مجموعه‌ای از اصول اخلاقی و حقوقی ارائه می‌دهد. اصل مهم این است که انسان نباید به دلیل قدرت یا ضعف اقتصادی و نظامی، از کرامت برخوردار یا محروم شود. اگر این منطق وارد روابط بین‌الملل شود، باید به سمت جهانی حرکت کنیم که در آن امنیت فقط حق قدرت‌های بزرگ نباشد، استقلال فقط برای کشورهای قدرتمند معنا نداشته باشد و حقوق ملت‌ها بر اساس منافع صاحبان قدرت اندازه‌گیری نشود. این همان جایی است که نگاه اسلامی می‌تواند نقدی جدی به سیاست قدرت‌محور وارد کند.

به باور این پژوهشگر، نزاع اصلی شاید میان غرب و اسلام به معنای دو جغرافیای متخاصم نباشد؛ نزاع عمیق‌تر میان دو منطق سیاسی است: منطقی که قدرت را یکی از مهم‌ترین معیارهای تعیین قواعد می‌داند و منطقی که می‌خواهد عدالت، کرامت و حق تعیین سرنوشت را بالاتر از قدرت قرار دهد. نقد سیاست‌های قدرت‌های غربی زمانی جدی و مؤثر خواهد بود که به جای شعار، بر یک پرسش اساسی متمرکز شود: چرا قواعدی که برای برخی کشورها لازم‌الاجرا معرفی می‌شوند، در شرایط مشابه همیشه با یک معیار واحد اجرا نمی‌شوند؟ از سوی دیگر، دفاع از نگاه اسلامی نیز زمانی معنا پیدا می‌کند که اسلام را صرفاً در برابر غرب تعریف نکنیم. ارزش‌های اسلامی درباره صلح، عدالت، وفای به عهد، نفی تجاوز و کرامت انسان، مستقل از اینکه طرف مقابل چه کشوری باشد، قابل طرح هستند.

در نهایت، صلحی که بر ترس بنا شود ممکن است مدتی سکوت ایجاد کند، اما صلحی که بر عدالت بنا شود، امکان ماندگاری بیشتری دارد. اگر قرار است جهان از چرخه جنگ خارج شود، راه‌حل الزاماً پذیرش نظم یک قدرت خاص نیست. شاید نقطه آغاز، پذیرفتن این اصل باشد که هیچ قدرتی حق ندارد صرفاً به دلیل برخورداری از توان بیشتر، تعریف خود از صلح، امنیت و نظم مشروع را بر دیگران تحمیل کند. در منطق اسلامی، صلح زمانی ارزشمند است که با عدالت همراه باشد و عدالت زمانی معنا دارد که برای قدرتمند و ضعیف، دوست و مخالف، یک معیار داشته باشد.